تا حالا شده … | سایت عاشقانه دلتنگی،بزرگترین سایت عاشقانه ایران

Opening1 Opening2 بازی های کودکیم .
نویسنده: ..tohid..
تاریخ: 5 سال قبل
بازدید: 13777 بازدید


30707190300225930671

تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی… ؟! 

لبخند بزنی… 

بی تفاوت باشی…؟ 

شده دلتنگی بپیچد به دلت،راه نفست راببندد،خفه ات کند… 

هی دستت برود سمت گوشی…

برش داری… 

نگاهش کنی…

پرتش کنی…. 

برش داری… 

نگاهش کنی… 

پرتش کنی…؟ 

شده یک آهنگ برایت شود روحِ یک لحظه… 

بشود خاطره…

و هر چه تکرار شود دیوانه ترت کند…؟ 

شده بروی همان خیابانی که با او رفته ای… 

چند متر جا را هی بالا و پایین کنی… 

اشک بریزی و… 

لذت ببری… 

همانقدر که آن روز لذت بردی…؟ 

شده قسم بخوری دیگر کاری به کارش نداری… 

اما یکهو در یک لحظه گوشی موبایل را برداری،پیغامی تایپ کنی… 

انگشتت برود سمت کلمه send… 

منطقت بمیرد، قلبت تند تند بزند و…send کنی…؟ 

شده تمام روز را در انتظار یک جواب،بیقرار باشی…

نرسد این جواب… 

آخر گوشی را برداری واینطور بنویسی:”اشکالی نداره، اگه نمیخوای جواب بدی،نده…

فقط میخواستم بدونم خوبی؟همین… 

مواظب خودت باش “شده باز جوابی نیاید…؟

باز بشکنی…

هزار بار دیگر هم بشکنی اما باز با دست و دلِ شکسته،دوستش داشته باشی…؟ 

شده این همه عاشق باشی…؟!؟

دیدگاه ها: (۴ دیدگاه )

  • golriz گفت:

    سلام دوستم….وااااااای خیلی قشنگه این حرف دل خیلی از عاشقاست….چرا کسایی رو که دوس داریم انقد ناراحتمون میکنن چرا تنهامون میذارن…کاش فقط میفهمید که من یه عاشق واقعی بودم براش واقعا میخواستمش اما دوستمو به من ترجیح داد….الانم دستم به جایی بند نیس فقط میگم که خوشبخت بشن……

  • الهام گفت:

    حرف هایم را « تعبیــــر» می کنند…
    سکوتم را «تفسیــــر»!
    دیـــــروزم را فرامـــوش…
    فــــــردایم را پیشــــگویی!
    به نبودنــــــم مشکوکند… در بودنـــــم مُردَد!
    از هیـــــــچ گلایه میسازند… از همـــه چیز بهــــانه!
    من…!!!
    کجای این نمایشــــم…؟؟!!

  • انتظار.. گفت:

    گاهی زمان ایست میکنه روی عصر جمعه.. هرچی خاطراتت رو مرور میکنم.. هرچی دلتنگ و بیقرار میشم باز تمومی نداره .. باز این جمعه ی لعنتی تموم نمیشه… به کی بگم .. عقده ی نبودن و ندیدنت رو روی شونه های کی سبک تر کنم…

  • انتظار.. گفت:

    خدا رو شکر که دوش اختراع شد…..
    وگرنه من بغض هامو کجا خالی میکردم …
    وبرای سرخی چشمام چه بهانه ای میتراشیدم…