داستان های کوتاه | سایت عاشقانه دلتنگی،بزرگترین سایت عاشقانه ایران

Opening1 Opening2 بازی های کودکیم .
نویسنده: ..tohid..
تاریخ: 3 سال قبل
بازدید: 42103 بازدید

متن عاشقانه و زیبا بعد تو …

مرا از چه میترسانی؟!
از نبودنت؟!
از گم شدن میان آدمک ها؟!
مرا میترسانی که اگر نباشی گریه میکنم و میمیرم؟!
آخ که چقدر تو ساده ای…

 

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: ..tohid..
تاریخ: 3 سال قبل
بازدید: 33195 بازدید

زیر بارون می دوید …
بارون شدید شده بود و با شدت به سر کچلش میخورد و به سمت بالا بر میگشت…
سر خوشانه بالا و پایین می پرید …
از در اسایشگاه بیرون دویید و بدون توجه به نگاه های خیره داد زد
– خدایا بلاخره بهم بله داد … خدا بعد از سه سال بهم بله داد…
روشو کرد سمت ساختمون اسایشگاه و به پنجره قدی ااتاقش نگاه کرد…
پنجره ایی که دختر مورد علاقه اش رو پشت شیشه اش قاب کرده بود…
دختر ۲۴ ساله ایی که حتی خواهر و برادرش او را تترک کردند چرا که نمی توانست راه برود…
دختر معلولی که نمی توانست پاهایش رو تکان دهد…
دختر فلجی که دنیاش شده بود… 

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: ..tohid..
تاریخ: 4 سال قبل
بازدید: 22144 بازدید

bivafaei

با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی. زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده. زن می‌پذیرد. “چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟ مرد با آرامی گفت :آری. زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.

ادامه متن در ادامه مطلب.