داستان عاشقانه داداشی .. | سایت عاشقانه دلتنگی

Opening1 Opening2 بازی های کودکیم .
نویسنده: ..tohid..
تاریخ: 6 سال قبل
بازدید: 40253 بازدید

 

Post981[1]

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت: متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و

خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : متشکرم.

روز قبل از جشن دانشگاهپیش من اومد. گفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل

یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون

لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ،

به من گفت : متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم.

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی  فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل

فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ،

قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله”رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج

کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت: تو

اومدی ؟ متشکرم

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور

تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من

میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام …

نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کارو می کردم ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم.

با خودم فکر می کردم و گریه می کردم .

دیدگاه ها: (۲۰ دیدگاه )

  • الهام گفت:

    موزیک قبلی سایتت رو بیشتر تر دوست داشتم.
    پر از حسای قشنگ بود.
    باوجود غم نهفته ی درونش، آرامش بخش بود.
    اما این یکی پر از بغض و کینه و نفرته…..
    حسای اینجوری رو دوست ندارم چون هدیه ی شیطانه.
    یادت هست که؟!
    “خدا دنیای بی زنجیر آفرید.”
    امشب شب آرزوهاست…
    «به بزرگی آرزویت نیندیش، به بزرگی کسی بیندیش که میتواند آرزوی مشروع تو را بر آورده کند.»
    *التماس دعا*

  • الهام گفت:

    هیچ‌ کس‌ وسوسه‌اش‌ نکرد، هیچ‌ کس‌ فریبش‌ نداد، او خودش‌ سیب‌ را از شاخه‌ چید و گاز زد و نیم‌ خورده‌ دور انداخت.او خودش‌ از بهشت‌ بیرون‌ رفت‌ و وقتی‌ به‌ پشت‌ دروازه‌ بهشت‌ رسید، ایستاد. انگار می‌خواست‌ چیزی‌ بگوید. چیزی‌ اما نگفت. خدا دستش‌ را گرفت‌ و مشتی‌ «اختیار» به‌ او داد و گفت: “برو؛ زیرا که‌ اشتباه‌ کردی. اما اینجا خانه‌ توست‌ هر وقت‌ که‌ برگردی؛ و فراموش‌ نکن‌ که‌ از اشتباه‌ به‌ آمرزش‌ راهی‌ هست.”

    او رفت‌ و شیطان‌ مبهوت‌ نگاهش‌ می‌کرد.

    شیطان‌ کوچک‌تر از آن‌ بود که‌ او را به‌ کاری‌ وادار کند. شیطان‌ موجود بیچاره‌ای‌ بود که‌ در کیسه‌اش‌ جز مشتی‌ گناه‌ چیزی‌ نداشت.
    او رفت‌… اما نه‌ مثل‌ شیطان‌ مغرورانه‌ تا گناه‌ کند، او رفت‌ تا کودکانه‌ اشتباه‌ کند!
    او به‌ زمین‌ آمد و اشتباه‌ کرد، بارها و بارها. اشتباه‌ کرد مثل‌ فرشته‌ بازیگوشی‌ که‌ گاهی‌ دری‌ را بی‌اجازه‌ باز می‌کند، یا دستش‌ به‌ چیزی‌ می‌خورد و آن‌ را می‌اندازد. فرشته‌ای‌ سر به‌ هوا که‌ گاهی‌ سُر می‌خورد، می‌افتد و دست‌ و بالش‌ می‌شکند.
    اشتباه‌های‌ کوچک‌ او مثل‌ لباسی‌ نامناسب‌ بود که‌ گاهی‌ کسی‌ به‌ تن‌ می‌کند. اما ما همیشه‌ تنها لباسش‌ را دیدیم‌ و هرگز قلبش‌ را ندیدیم‌ که‌ زیر پیراهنش‌ بود. ما از هر اشتباه‌ او سنگی‌ ساختیم‌ و به‌ سمتش‌ پرت‌ کردیم. سنگ‌های‌ ما روحش‌ را خط خطی‌ کرد و ما نفهمیدیم…

    اما یک‌ روز او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، لباس‌های‌ نامناسبش‌ را از تن‌ درآورد و اشتباه‌های‌ کوچکش‌ را دور انداخت‌ و ما دیدیم‌ که‌ او دو بال‌ کوچک‌ نارنجی‌ هم‌ دارد؛ دو بال‌ کوچک‌ که‌ سال‌ها از ما پنهان‌ کرده‌ بود و پر زد مثل‌ پرنده‌ای‌ که‌ به‌ آشیانه‌اش‌ پر می‌گردد.
    او به‌ بهشت‌ برگشت‌ و حالا هر صبح‌ وقتی‌ خورشید طلوع‌ می‌کند، صدایش‌ را می‌شنوم؛ زیرا او قناری‌ کوچکی‌ است‌ که‌ روی‌ انگشت‌ خدا آواز می‌خواند.

    ‌عرفان‌ نظرآهاری

  • nazanin گفت:

    خیـــــــــــــــــــــــــــــلی غمناک بود … دارم میمیرم….

  • Amin tanha گفت:

    Kheyli ghashang bodan mamnuun

  • negin گفت:

    داداش جونم عشق باهمین چیزاش قشنگه
    به نظرمن عشق وسعتش به اندازه ی تمام نگفتن هاست

  • محمد گفت:

    مبارکت باشه گلم خیلی سایت قشنگی داری.

  • CR7 گفت:

    خیلی خوب بود ابجی مثله داستانه من شده ولی ما هنوز زندهایم هردو مون

  • ادام گفت:

    چی بگم دادااز دنیا….
    بی خیال این کلمه ای بودکه درهرمشکل همه به من می گفتندومی گذشتندولی من می گوییم اما نمی گذرم….

  • davood گفت:

    رزش هر شخص به ناگفته هایی است که دار

  • آسیه گفت:

    سلام از وب شما خیلی خوشم امد واقعا خیلی غم انگیزوحقیقت عاشقی رو بیان میکنه به خوصوص داستان عاشقانه ی داداشی خیلی احساساتیم از این داستان چون همون داستان واسم بیش امد باتشکر ارزوی موفقیت دارم

  • parinaz گفت:

    salam be hame-be har ki ke pmamamo dare mikhone*
    dastane zibayi bood-ashkamo daravord
    mamnon misham age chenin dastani dashtin ya dastanaye amozandeh be emailam befrestin
    man az hamedanam
    inam emailam
    * بخاطر امینت اطلاعاتتون ایمیلتون پاک شد

  • فرنوش گفت:

    سلام عالی بود اشک تو چشمام جمع شد

  • علی گفت:

    خیلی عاشقانه و غمگین بود خیلی گریه کردم الهی بمیرم اخییییییییی اخه من خیلی دل نازکم خدا هیشکسو به این غم گرفتار نکنه ولی موزیک هم خیلی غمگینش میکنه ممنون از سایت خوبتون باتشکر علی۲۳ ساله از تبریز

  • سعید گفت:

    سلام .خسته نباشید خیلی عالی بود .خیلی وقتا ادما نمیتونن بفهمن عشق واقعی چیه .زندگی چیه.عاشق کیه. همه چی داری ولی هیچ چیزی نداری چون عشق نیست.خیلی وقتا با اینکه همه دورتن تنهای .خیلی سخته تنهایی یا شایدم فهموندن نتهایی.خدا ادمو عاشق کرد تا تنها نباشه ولی بعضی وقتا اگه عاشق بشی تنها تری این رسم عشقه رسم عاشقیه رسم روزگاره.همیشه یادمون باشه عشق راحت نمیاد.عاشقی حرمت داره.قیمت داره شاید به قیمت جون تموم شده باشه.به قیمت یه زندگی.خیلی کم پیش میاد عشق واقعی درک بشه .همیشه ترد شده و عاشق تنها.آهههههههههههههه.اشکام سرازیر شد دیگه نمیدونم چی بگم ممنونم از همتون

  • zibalove گفت:

    dastane ashegane dadashi ro khondam khili narahat konande bod vagean narahat shodam ay kash pesara in gororeshon ro zamin mizashtan khob mishod

  • shabnam گفت:

    ghashang bud geryam daromad