تیر ۱۳۹۲ - سایت عاشقانه دلتنگی | سایت عاشقانه دلتنگی

Opening1 Opening2 بازی های کودکیم .
نویسنده: solmaz
تاریخ: 5 سال قبل
بازدید: 23673 بازدید

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد

نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد

می خواستم که در غم عشق تو سالها

فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد

می خواستم شبی به خیال تو تا سحر

دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد

می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان

عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد

می خواستم به خاطر تار شکسته ام

تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد

می خواستم که کاسه ای از شربت جنون

خیراتی قبیله ی مجنون کنم ، نشد

می خواستم به گوشه ی زندان انتظار

پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد

می خواستم به یاد غرور شکسته ام

آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد

می خواستم که نگذرم از آبروی ایل

ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد

می خواستم به شیب جنون زودتر رسم

یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد

می خواستم ز روزن غربال اعتماد

با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد

می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را

با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد

 

 

...

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: ..tohid..
تاریخ: 5 سال قبل
بازدید: 13977 بازدید


30707190300225930671

تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی… ؟! 

لبخند بزنی… 

بی تفاوت باشی…؟ 

شده دلتنگی بپیچد به دلت،راه نفست راببندد،خفه ات کند… 

هی دستت برود سمت گوشی…

برش داری… 

نگاهش کنی…

پرتش کنی…. 

برش داری… 

نگاهش کنی… 

پرتش کنی…؟ 

شده یک آهنگ برایت شود روحِ یک لحظه… 

بشود خاطره…

و هر چه تکرار شود دیوانه ترت کند…؟ 

شده بروی همان خیابانی که با او رفته ای… 

چند متر جا را هی بالا و پایین کنی… 

اشک بریزی و… 

لذت ببری… 

همانقدر که آن روز لذت بردی…؟ 

شده قسم بخوری دیگر کاری به کارش نداری… 

اما یکهو در یک لحظه گوشی موبایل را برداری،پیغامی تایپ کنی… 

انگشتت برود سمت کلمه send… 

منطقت بمیرد، قلبت تند تند بزند و…send کنی…؟ 

شده تمام روز را در انتظار یک جواب،بیقرار باشی…

نرسد این جواب… 

آخر گوشی را برداری واینطور بنویسی:”اشکالی نداره، اگه نمیخوای جواب بدی،نده…

فقط میخواستم بدونم خوبی؟همین… 

مواظب خودت باش “شده باز جوابی نیاید…؟

باز بشکنی…

هزار بار دیگر هم بشکنی اما باز با دست و دلِ شکسته،دوستش داشته باشی…؟ 

شده این همه عاشق باشی…؟!؟

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: solmaz
تاریخ: 5 سال قبل
بازدید: 24103 بازدید

نه دیگر بـغـض در این گلو مانده …

نه اشـکی بر دل …

نه غبـاری بر لـب …

بـال هـم نبـاشـد ، می پرم تا آنجایی که مـآه مرا می خواند …

نمی دانم شـآد یا غمـگیـن …

نه بادی می وزد اینجا … نه بـآران می شناسم دیگر …

بـرگ ها هـم خشکشـان زده از این ســــــکوت طـولانی …

احسـآسم بی احسـآس شده است انگار …

نبـض ندارند رگهآیم …

نکند مـــــرگ اینجا باشد امشب ؟!؟!

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: αβα$
تاریخ: 5 سال قبل
بازدید: 14724 بازدید

 

1317665669190715_large

چشمانت را ببند و فقط لحظه ای خود را به جای من بگذار…

حس می کنی چقدر تنهایم؟!

وقتی میان این همه ادمک چوبی شانه ای نیست که تکیه گاه گریه ام باشد

وقتی که اغوشی نیست که از همه دل خستگی ها در بر بگیرم

وقتی دست های گرمی نیست که دستانم را شریک شود

یا اشکانم را با سر انگشت هم دلی پاک کند

وقتی که هیچ چشم منتظری در این دنیا برای من پلک نمی زند

وقتی صدایی نیست که خستگی لحظه هایم را با لحن گرمش دل داری دهد

وقتی که هیچ گوشی نیست که این همه دل نوشت را بشنود

حس می کنی تنهاییم را؟؟!!

اگر حس کردی

تو بگو چه باید کرد؟!

ادامه متن در ادامه مطلب.

نویسنده: ..tohid..
تاریخ: 5 سال قبل
بازدید: 15034 بازدید

480076_345364562208692_149373419_n

دخـــترک رفت ولی زیر لب این را میگفت : او یقینا پی معشوق خودش می آید !
پســـرک ماند ولی زیر لبش زمزمه بود : مطمئنا که پشیمان شده بر میگردد !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

ادامه متن در ادامه مطلب.